ماجراهای من
خلاصه ما هم به نزد ایشان رفته و او هم مسکنهایی برای مواقع درد نوشتند که اگر احیانا سر همایونی درد گرفت خلاصه: دکتر: عزیزم چندتا از قرصاتو که واسه درد داده بودم خوردی؟ من:دو سه تا شونو دکتر:خب پس معلومه داروهایی که شب می خوردی اثر کرده ماشالله سردردات خیلی کم شدن من:ببخشید آقای دکتر شما چطوری پزشک شدین؟ مامان: دکتر که از پرویی من هنوز متحیر بود:چرا دخترم؟ من:آخه تو ماه رمضون کسی قرص می خوره؟ دکتر: اه اه اه اه اه اه اه اه اه وبازهم اه خیلی تحفه تشزیف دارن خیر سرشون؟ من: مامان میای باهم یه جایی بریم؟ مامی: کجا؟ -خونه ماری -ماری کیه؟ -ماری فالگیر - آهاااااااااااااا پس شوهر می خوای من: من: -مامی بیخیالش
روز جمعه خونه عمه: من به همراه سایر لشگریان ارازل و اوباش در اتاق در حال پچ پچ مامان: نمی دونم اینا چی میگن به هم عمه : اتفاقا منم خیلی دوست دارم بدونم بابا: پچ پچای دخترونه دیگه مهدی با موذیگزی تمام: تابلوه دیگه دارن درباره شوهر حرف می زنن و من هم به حالت قهر اتاق را ترک نموده و
زن دایی قرار بود به زیارت برود من : زن دایی تورو خدا واسه ماهم دعا کن دختر دایی: آره مامان تو رو خدا دعامون کن (نکته : آن موقع نزدیکای کنکور بودش) -خب باشه ، چندتا شوهر با خودم بیارم؟ من: همه اش زیر سر اون کچل زشت بود بابا استاد زبان دیگه... الان تعریف می کنم: سه شنبه عصر بود که بعد از یک دوش دوساعته باحال گرفتن جالبتر از همه اینکه کتاب دارای اصطلاحات حقوقی عجیب و غریبی بود که هنوز فارسیش را هم نخوانده بودم چه برسد به فینگیلیش!!! در حال خشک نمودن گیسوان همایونی بودیم که ناگهان ما را به مجلس برگزاری شب یلدا دعوت نمودند و من نیز که هفته ها بود از عمل محبوبم (رقص) محروم مانده بودم معطل نکرده و ... خلاصه تا ساعت ۱۰من این ور و آن ور مشغول بوده و کچل زشت را به کلی فراموش کرده بودم سپس مجلس را پیچانده،رجعت نموده ،کتاب را گشوده و مشغول مطالعه که چه عرض کنم روخوانی شدم و در حدود یک ساعت و نیم موفق به یک روخوانی بسیار عمقی!!! شدم و سپس دیدم که خوابم می آید! ساعت ۱بامداد من: روز بعد سر جلسه امتحان: کچل زشت: من: بالاخره برگه سوال به من رسید من: نامرد از کلاس قبلی که امتحان گرفته بود سطح نمره ها عادی بوده و همه بچه ها گند نزده و دپرس نبودند برای همین بسیار عصبانی شده و به فکر گرفتن انتقامی سخت و عذابٍ الیم بود تازه نامردی بزرگتر اینکه روز بعد از یلدا امتحان گرفت که کسی فرصت خر زدن پیدا نکند به این ترتیب نقشه شوم خود را عملی نمود بعد از امتحان من: و به این ترتیب نیش عقرب را خورده و شب یلدا کوفتم شد هنگامی که بنده کوس۱ رسوایی سمانه را در همين وبلاگ مبني بر يك سوتي سر کلاس مدنی نواختم خداوندگار برای سمانه در صدد تلافی برآمد و برای من انزل سوتیا بس عظیم تراً من السوتیا سمانهً(ترجمه:سوتیی بس عظیم تر از سوتی سمانه برای من نازل گشت) سر همان كلاس مدني!!!!! استاد محترم پلان درس را تایپ کرده و به تعداد برای همه ما تکثیر نمودند اما خودشان هنوز آن را نداشتند سپس در حالیکه کنار من و سمانه واقع در ضلع غربي نمیکت اول ایستاده بودند از بچه ها پلان درس را خواسته و در عین حال در وسایل ما دنبالش میگشتند که ناگهان چشمشان به پلان من که نیمی از آن از کلاسورم بیرون زده بود افتاد و سریعا آن را قاپیدند و یکراست آن را روی میز پسرها گذاشته که پسران گرام نیز کوتاهی نکرده و دست به دست پلان من را دادند كه برود تا ميز آخر تصويري از پلان نامبرده: . . . . . . سپس استاد اين پلان را بالا گرفته و در نهايت به شاهكار هنري بنده اشاره كرده و فرمودند: اين قسمتا رو هم كه ديگه تدريس نمي كنيم!!!!!!!!! بچه ها: من: سمانه: استاد رو به من: ۱-كوس :طبل جنگي ببینید متاسفانه گوشای من خیلی تیزه... و در هنگام توصیف مهارت افسانه ای خویش در استراق سمع توضیح می دادند که روزی در جلسه ای یک استاد دیگر در حال سخنرانی بوده و ایشان در ردیف سوم جلوس فرموده اند و گویا دختری در ردیف پانزدهم!!!(اغراق نمی کنما خودش گفت) به صورت پچ پچ به دوستش گفته که:((این استاده چقد ور می زنه)) سپس نوبت استاد ما شده ایشان در حال سخنرانی بوده اند که دخترها از جلوی میز ایشان عبور کرده و قصد خروج داشته اند که استاد در اثنای سخنرانی!!! تیکه ای نثار آن بانوی بخت برگشته می نماید. در این لحظه ایشان درست روی سر ما ایستاده بوده که: سمانه توی گوش من: خله و ناگهان برق از سر جفتمان پرید و در این لحظه سیخونکی از جانب من روی پای سمانه فرود آمد -به نظرت الان داشت چی می گفت؟ خوشبختانه استاد چون سرگرم تعریف خاطراتی از این قبیل بودند اصلا حواسشان نبود و خلاصه یک عدد شانس میگ میگی آوردیم گذشت تا روز ۵ مهر که بنده کلی کلاس داشته و آخرین کلاس هم که تا ساعت چهار و نیم طول کشیده و حقوق تجارت داشتم که با کمال نومیدی متوجه شدم که به جای استاد گوگولی مگولی خودمان که شبیه انیشتین بود یک استاد خشک و سخت گیر و بی مزه بدین شکل باری کلاس تمام شد و با ناراحتی در حال رفتن به طبقه سوم بودم اصلا یادم نیست اونجا چیکار داشتم و اصلا حالم به خاطر یکسری مسائل و مشکلات عدیده خوش نبود آسانسور دانشکده توی یک اتاقک واقع شده و با اتاقهای دیگر فرقی ندارد خلاصه به طرف اتاق آسانسور که همیشه در آن نیمه باز بود رفتم و ناگهان متوجه شدم که... سریعا در دستشویی پسرها را بستم سپس داخل آسانسور که خوشبختانه خالی بود دویده و به طبقه بالا رجعت نمودم!!!
پی نوشتها: ۱-خداروشکر با پسرایی که اون تو بودن چش تو چش نشده و هم ورودیهای خودم به خصوص اسکلای کلاس اونجا نبودن ۲- ۳- شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ ولی این یعنی در اندوه تو مردن در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم چگونه بگذرم از تو از دلبستگی هایم چگونه می روی با آنکه می دانی چه تنهایم خداحافظ تو ای همپایه شبهای تنهایی خداحافظ به پایان امد این دیدار پنهانی خداحافظ روز جمعه بود و موسم عروسی پسر خاله و ما از چند روز قبل متوجه شده بودیم که پسر خاله بسیار باکلاس ما علی رغم وجود سیل عظیم دختران خوشگلی که برایشان در نظر گرفته بودیم همه ما را ضایع نموده و دختری روستایی را که اصلا خدا می داند چگونه با هم آشنا شده بودند، به عقد خود در آورده و از سوزاندن دماغ ما هم بسیار کیفور شده اند علی ای حال ما نیز بسی خود را خوشگل ساخته و در بدو ورود شروع به انجام عملیات لهو و لعب نمودیم : و خلاصه خوش گذشت و خای شما خوانندگان عزیز خالی بود پس از اتمام مراسم من به همراه خواهر و سه دختر دایی (اکیپ ارازل)در اتاق سابق پسر خاله جاخوش کرده و مشغول به جا آوردن اعمالی چون شیطنت بالا رفتن از سر وکول هم و یاد آوری حرکات پسران پاک دامن و عفیف!!! حاضر در مجلس و خندیدن بودیم همانطور در حال صحبت بودیم و دختر دایی محترم مشغول بازرسی وسایل من بودند و من نیز در حین نطق کردن مدام به ایشان توصیه می نمودم که دست از این عمل غیر انسانی خویش بردارد که ناگاه ایشان مقداری مسکن قوی (نوافن) را که من برای میگرن کوفت می فرمایم را یافته و فریاد بر آوردند: معتااااااااااااااااااااااد معتاد گرفتم رفته دانشگاه۱ معتاد شده... و من نیز بسی هول گشته و پاسخ دادم: آخه دهاتی ... و ناگاه متوجه نوعروس بیچاره شدم و پس از آن ضربات پیاپیی از جانب خواهر و دختر دایی و دختر خاله در جای جای بدنم فرود آمدند که همگی حامل این پیام بودند : ((خفه شو)) ما : و خلاصه من غرق در خجالت گشته و ...
دکتر خالقی استادیست مهربان و خوش خنده و البته بد نمره (سال بالاییا میگن من نمی دونم) استاد: از جمله عادات پسندیده او این است که با استفاده از مقداری انحراف زاویه گردن (ماگزیمم:۱۶۰۰ و مینیمم: ۹۰۰ که ۴۵ درجه آن به صورت خدادادی وجود دارد) بچه هایی که پشت سر همدیگر پنهان می شوند را نگاه می کند و کارهایشان را زیر نظر دارد. روزی در کلاس نشسته بودیم و استاد در حین درس دادن تصمیم به کنترل یکی از بچه ها گرفت و از آنجا که ابتکار عمل زیادی دارند تکنیک فوق را با اندکی پا بلندی آمیخته و به او خیره شده و لبخند ملیحی زد استاد برای لحظاتی روی او زوم کرده بود که صدای پسرکی ما را به خود آورد : -دالی؟ وکلاس غرق در خنده شد...
بخوریم



![]()

بابا ما دیگه سنی ازمون گذشته آلزایمر داریم نوبت شما جووناس!
![]()
![]()
![]()

![]()




پی نوشتها:

![]()
شصتم خبردار شد که فردا امتحان میان ترم زبان دارم و دریغ از یک کلمه یا اصطلاح که من بلد باشم.





![]()

![]()
![]()
![]()







![]()

و رمانتیک بازی بودیم
و اسکل مسکل هاهم کلا توی این فاز بودند که فلانی چی پوشیده و تیپش چه جوری شده ابروهای فلانی چقد کم شده و ...
بگذریم
تشریف فرما شده اند و یک تیر برق جایگزین استاد کوچولو موچولوی خودمان شده
و باید کلی خرخوان زده تا موفق به پاسیدن تجارت۲ شویم![]()

![]()
و برای شرکت در این مجلس باشکوه در مکان مقرر حضور بهم رساندیم 


که نوعروس گل نیز به جمع ما پیوست




۱- آن دختردایی محترم بنده کنکوری می باشند و در جنس بلوریشان مقداری خرده شیشه موجود است
ما:ای ول ای وله ای ول استاد خالقی یله ای ول
![]()
| :قالبساز: :بهاربیست: |

